سلام
اومدم به قولي كه داده بودم عمل كنم
اول همه به آقا عرفان كه يه مدته نظر ميذاره ميگم كه من برات ايميل زدم چك هم كردم درست فرستادم نميدونم چطور ميگي نزدي...
به خانومه دوست هم ميگم كه يه دنيا من شرمنده ي تو عزيز دل هستم. اونقد سرم شلوغه كه الان دارم نصفه شبي اپ ميكنم اونم بخاطر اينكه فردا جمعهس.
روزا از 6 صبح ميرم كارآموزي تا ساعت دو و نيم. وقتي ميام عين مرده ها ميفتم! شبا مجبورم زود بخوابم كه صبحا بتونم راحت بيدار بشم.
خرداد 87 از سخت ترين ماههاي زندگي من بود!! خيلي سخت گذشت. نمي تونستم بيام اينجام چيزي بنويسم
امتحانامو به زور خوندم خداروشكر هر بيست تاشو پاس شدم!!! اونم با نمره هاي بهتر از ترم هاي قبل!
قضيه ازين قراره كه با بچههاي كلاس يه مسافرت چند روزه رفتيم. فرداي روزي كه برگشتيم با يكي از پسراي كلاسمون تو دانشگاه قرار داشتم تا جزوه هامونو كپي بزنيم. قبلا بچهها بهم مستقيم و غير مستقيم گفته بودن اون منو دوس داره!!!!! اون روز از ظهر تا عصر با هم بوديم. حتي محمد هم متوجه شده بود اون پسره دوسم داره.(از روي رفتارش با من كه بعضي وقتا براي محمد ميگفتم) دوتايي تو دانشگاه تنها بوديم. وقت خداحافظي چندبار خداحافظي ميكرد و دوباره برميگشت. مي خواست چيزي بگه. وقتي از هم جدا شديم بهم اسمس زد. توش نوشته بود ميخوام باهات حرف بزنم مي خوام يه حقيقتو بگم.
(سوار تاكسي شدم رفتم تو يه پارك خلوت نشستم) بهم گفت سه ساله دوست دارم و عاشقتم! ولي نمي تونستم بگم. دلم ميخواست تو بهترين موقعيت ممكن باشم بعد بگم با اين وجود با اينكه الانم موقعيتم تغييري نكرده ولي دلم طاقت نياورده ديگه تا كي با خودم درگير باشم؟؟؟
منم شوكه شده بودم!!!!! اسمس زدم كه تو ميدوني با يه پسر رابطه دارم؟؟؟ گفت آره ميدونم. ميدونم كه اينجا نيست و باهاش دوستي.
من: باهاش دوست نيستم رابطه ي ما جديه!
_: فكر نمي كردم اينجور باشه. فكر ميكردم يه دوست وبي هست كه از طريق وبلاگ يا چت باهم دوس شديد
من: آره اون اينجا نيست و ما زياد همديگه رو نميبينيم ولي ما همديگرو دوس داريم و اونم يه دوس وبلاگي نيست.
(همكلاسيم خيلي ناراحت شد گفت برام غير قابل باوره. گفت پس من اين همه مدت براي دختري ميمردم كه خودش براي يكي ديگه ميميره)
تا شب بهم اسمس زد
منم تا غروب تو پارك بودم
حس بدي داشتم
حس دلتنگي غريبي كه خيلي عجيب بود...
كسي كه من خيلي عادي روزانه باهاش برخورد ميكردم...
بهم گفت چندتا از استادامون و تك تك بچه هاي كلاس و تك تك دوستاش خبر دارن...
حتي مدير گروهمون بيشتر تشويقش كرده بود كه بياد و بهم حرف دلشو بزنه...
بچه هاي كلاس بهش گفته بودم اگه با اين همه عشق سرشاري كه داري نري بهش بگي و همش خودتو عذاب بدي خودمون ميريم بهش ميگيم!!!
فرداش اسمس زد كه دنيا چقد عجيبه... قسمت من چرا اينجور شد... نمي تونم باور كنم كه من بايد تا آخر عمر بايد بدون تو سر كنم... بدون تو نميشه... نه... بخدا نميشه...
امتحانامون شروع شد. اون كه از نفرات برتر كلاس بود همه نمرهاش از منم كمتر ميشد. درساشو نمي خوند. محمد بهم گفت جواب اسمساشو بده. باهاش بد برخورد نكن. محمد بهم گفت تو موقعيتي كه داره تنها تويي كه ميتوني مواظبش باشي و دستشو بگيري ازون موقعيت بالا بكشيش.
منم به حرف محمد گوش دادم. شبا بهش اسمس ميزدم. حرف دلشو گوش ميدادم. برام عذاب اور بود... گريهم ميگرفت... هر شب با حرفاش اشك ميريختم. منم عاشق بودم. حرفاشو مي فهميدم. دركش مي كردم. خودمو ميذاشتم جاش.... ديوونه كننده بود... فرض كن... من عاشق محمد باشم و محمد عاشق يكي ديگه.... من هر شب تو روياي اون باشم و اون تموم فكرش يكي ديگه باشه. يه روز كه حرفاي همكلاسيم خيلي روم تاثير گذاشت به محمد گفتم ديگه طاقتشو ندارم. دلم ميخواد كنارم باشي تا وجودتو حس كنم. محمد گفت مرداد ميام پيشت!!!!!! محمد هر روز حال همكلاسيمو ازم ميپرسيد. ميگفت دلم براش ميسوزه. دركش ميكنم.
روز آخر كه همكلاسيم مي خواست برگرده شهر خودشون بهم گفت كه ميخواد ببينتم. رفتم پيشش. ساعت 7صبح!!! باهام حرف زد. گفت تو و محمد صد در صد مي خوايد ازدواج كنيد؟؟؟ كس ازدواج ميكني؟؟؟ ازين سوالا!! گفت يعني من بايد تورو براي هميشه فراموش كنم؟ از عشقت بگذرم؟؟ ميشه؟؟
برام آرزوي خوشبختي كرد بغضش تركيد و گريه كرد. از اول حرفاش بغض داشت. حرفاشو شمرده شمرده ميزد. بهم گفت چرا زل زدي به من؟؟؟؟!! ( اونجاش بود كه داشت سوالاي عجيب غريب مي پرسيد!!)
بهش گفتم آخه داري يه سوالايي از من ميپرسي كه غير منطقيه.
وقتي سوار اتوبوس شد اسمس زد كه ترك شهري كه تمومش تورو يادم مياره خيلي سخته.
وقتيم رسيد خونشون اسمس زد كه رسيده.
شب اول بهم گفت يه سوال بپرسم جواب ميدي؟؟؟ گفتم بپرس
گفت تو واقعا محمد رو دوس داري؟
گفتم خيلي زياد
گفت اگه دوسش داري پس چرا اسمساي منو اين مدت جواب ميدادي به حرفام گوش ميدادي حتما اون اينكارو دوس نداره پس تو اگه دوسش داري كاريو كه اون دوس نداره انجام نميدي.
اينجا بود كه همه ي حرفايي كه محمد بهم گفته بود رو بهش گفتم. گفتم كه محمد ازم خواسته اين كارو كنم گفتم كه محمد گفته اگه نمره هاي تو بد بشه كاملا تقصير منه. گفتم كه محمد شرايط روحي تورو درك ميكنه...
اينجا بود كه همكلاسي عاشق ما تو فكر فرو رفت. اسمس زد گفت امروز منو از ته دل خوشحال كردي. نميدوني چقدر خوشحالم كه ميبينم طرفت يه انسان واقعيه يه آدم با دركه و شعوره... بهش حسوديم ميشه.... من يه دنيا شرمنده ي محمد هستم. بهش بگو خيلي ازش ممنونم....
فرداش هم اسمس زد كه من با اسمس زدن به تو دارم به محمد بي احترامي ميكنم... ديگه خيلي كم بهت اسمس ميزنم.
با يكي از دختراي كلاسمون هم صحبت كرده بود تا ببينه من و محمد براي ازدواج همديگه رو ميخوايم اون دخترهم گفته بود زينب محمد رو با دنيا عوض نميكنه خيلي دوسش داره!
همكلاسيم هم به دختره گفته بود فقط خدا ميتونه كمكم كنه كه به نبودنش عادت كنم...وگرنه هيچ وقت نميتونم فراموشش كنم...
محمد ميگه حالا اين چرا بعد سه سال حالا اومده ميگه!!!!
پسره هنوزم بهم اسمس ميزنه اما كمتر در حد روزي دوتا!!! قبلا هر 5دقيقه دوتا بود!
امروز گفت هرجا ميرم تويي فقط تو... به هرچي نگاه ميكنم تورو ميبينم...
ديروز بهش گفتم ديگه قرار نشد دلت برام تنگ بشه ها...!
اونم گفت مگه دست خودمه... دلم برات يه ذره شده.
اين قضيه رو خيلي خيلي خيلي خلاصه نوشتم!!
براي شنبه يا يكشنبه هم منتظر تشريف فرمايي خونوادهي دايي محمد و احتمالا هيئت همراه( خالش اينا) هستيم. مامان بالاخره راضي شد كه من پيش اونا آبرو دارم و تو خونه راهشون بده!!!!
امروزم نيم ساعتي با محمد حرف زدم. محمد ميگه تو فقط وقتايي كه دلت تنگ ميشه به من زنگ ميزني. وقتاييم كه دلت گشاده يه خبري بگير!!!
پريروز دوس پسر س ( دوست صميمي در حال حاضرم!!) زنگ زد و گفت س عزيزم روزت مبارك!!!
منم به س گفتم بگو من نه زن هستم نه مادر!!!
س گفت من نه زنم نه مادر. دوس پسره هم گفت مرد كه نيستي هستي؟؟؟
س گفت ولي زن هم نيستم! دوس پسر جونش گفت پس چي هستي؟
س گفت دخترم. دوس پسر هم گفت شيطون مگه فرق زن و دختر چيه؟؟
به س گفتم بسه باهاش حرف نزن كار داره به جاهاي باريك ميكشه. اين پسرا هميشه ي خدا بايد يه نكته ايي از حرف ادم برداشت كنن.
شب ساعت 11 خوابيدم. محمد 1و نيم زنگ زده بيدارم كرده ميگه خواب بودي زينب جان؟؟؟!!! گفتم بله خواب خواب بودم براي چي زنگ زدي! گفت زنگ زدم امروز رو به خانوم خودم تبريك بگم ( كليم غش و ضعف رفت!!!) قربونش برم الهي. خواستم بهش بگم امروز روز من نبوده من كه نه زنم نه مادر! ياد ظهر افتادم كه با ياد دادن اين جملهام به دوستم حرف به كجا كشيده شد!!!
منم ذوق كردم گفتم مرسي محمد...!!! محمد گفت ميشه گوشيو بدي به مامان تا به اونم تبريك بگم! من: محمد؟؟؟؟؟؟؟؟؟ مامان سه ساعت پيش خوابيده!! محمد آه نه... تو فردا صبح بهش سلام منو برسون بگو كه زنگ زدم روز مادر رو بهش تبريك بگم... به مامان خودمم هنوز زنگ نزدم!
گفتم پس تا اين وقت شب چيكار ميكردي...؟؟؟
توضيح داد كه تا11 با دوستش خيابون تشريف داشته و بعدش رفتن رستوران غذا خوردن ولي ديدن پول ندارن!!!!! دستگاه كارت خوان رستوران هم قطع شده بوده... صاحب رستوران آشنا بوده گفته عيب نداره بعدا بياييد حساب كنيد!!
ساعت 1 شب تازه آقا محمد ما تشريف آوردن خونه!
يادمه عيد بهش گفتم بعد ازدواجمون حق نداري بعد تاريك شدن هوا بياي خونه!!!
بهش گفتم خونهي من و تو بايد يه سري قوانين داشته باشه! اونم گفت قبوله همش اطاعت!
امروز كه داشتم باهاش حرف ميزدم به يه استادشون فحش داد!!! مامان گفت خودت تنبلي چرا به استاد فحش ميدي!!! محمد گفت آخه تو امتحان سوالاي سخت ميده!!
من فعلا برم. تلافي اين همه كه نبودم نوشتم!!!
با خبراي جديد از مهموناي گرانقدر برميگردم.
دوستون دارم.
بوس و باي.
نوشته شده توسط زی زی در شنبه هشتم تیر 1387 ساعت 21:30 موضوع روزاي قشنگ عشقولانه ي ما | لینک ثابت
آخه شیده دلم می خواد نظر بدم راجع به خاطراتتون!!!!![]()
بعد امتحانام ویندوز نصب میکنم
راستی عرفان گفته شنبه میاد خونمون
من چیکار کنم شیده
مامان گفته حق ندارن پاشونو بذارن در خونه دایی و پسردایی محمد
میگه چطور روشون میشه بعد اون همه اذیت و تهمت![]()
من چیکار کنم شنبه میان اینجا
بیست بار زنگ زدن گفتن میان![]()
نوشته شده توسط زی زی در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 ساعت 12:46 موضوع روزاي قشنگ عشقولانه ي ما | لینک ثابت

من برگشتم. امتحان آخرمو ميدم ميام يه عالمه براتون حرف دارم
شيده دارم دق ميارم. من چيكار كنم بخدا هيچ كامنتي از سيستم من ثبت نميشه.بايد چيكار كنم؟ بچه ها راهنماييم كنيد من كه نميتونم هر روز هر روز پاشم برم كافي نت![]()
![]()
نوشته شده توسط زی زی در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 ساعت 15:25 موضوع عكساي قشنگ عشقولانه | لینک ثابت
خیلی دلم براتون تنگ شده
ای کاش می تونستم بیام و بنویسم
دو شبه کارم تا خود صبح فقط گریه است گریه
همین
دارم دیوونه میشم
کاش هیچ وقت اینجور نمیشد
نگران من نباشید میام براتون توضیح میدم.
به یادم باشید
عرفان که نظر گذاشتی حتما بهت سر میزنم فعلا نمی تونم
دارم عذاب میکشم
دعا کنید تا تیر که میام و آپ میکنم حالم خوب شده باشه.
بوووووووووووووووووووس
نوشته شده توسط زی زی در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 ساعت 15:2 موضوع | لینک ثابت
محمد جونم ديروز برگشت يزد. ديشب نيم ساعتي حرف زديم. انقد دلم براش تگ شده بود. دلم داشت از جا در ميومد. روزايي كه نبود مريم دوست داشتني همدمم بود. آرومم ميكرد. گفت نميتونه زياد بياد نت و دلش براي همتون تنگ شه.
مريم خيلي دوستت دارم. يه دنيا ممنونتم.
خيلي درس سرم ريخته ببخشيد كم ميام نت. خانومه دوست، من همچنان عقده ي كامنت گذاشتن تو وبلاگ تو و بقيه بچه ها رو دلم مونده! الان دوباره امتحان ميكنم. خداكنه درست شده باشه.
پريروز هم خودمو وزن كردم . نيم كيلو اضافه كردم!!!
الان 42كيلو 700 گرم.
نوشته شده توسط زی زی در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 ساعت 8:25 موضوع روزاي قشنگ عشقولانه ي ما | لینک ثابت
سلام دوستاي خوبم
اميدوارم خوب و خرم باشيد!
من كه دارم وحشتناك ترين روزاي زندگيمو سپري ميكنم! اصلا حالم خوب نيست. شيده جان باور كن سه روز اومدم و هر سه بار برات نظر گذاشتم ولي هر سه بار نوشت امكان درج نظر جديد وجود ندارد. اينم از ايراداي بلگفاست.4شنبه محمدم رفت تهران. خيلي ناگهاني رفت. قبلش اصلا خبر نداد. فقط 5شنبه عصر گفت من خونمون تهرانم. ديگه هيچ خبري نيست ازش.اينم بگم دوبار اسمس زدم بهش فقط گفت من هنوز تهرانم عزيز دلم.
آخه من نميدونم اين تهران و خونه ي اينا چط.ره كه نميشه نه زنگ نه اسمس زد؟؟؟ دارم از دوري ميميرم. كلا اين ارديبهشتي كه داره ميگذره خيلي مسخره بود. چند بارم اين مدت از دست هم ناراحت شديم.
درسامم انقد زياده كه نمي تونم از جام تكون بخورم.
پريشبم خواب بودم كه مريم دوست داشتني گلم اسمس زد كه خيلي وقته نرفتم نت و از بچه ها خبر ندارم. من صبح اسمسش رو ديدم. من نت ميام وبلاگتونم مي خونم ولي مشكل اينجاس هيچي ثبت نميشه حتما ايراد از سيستم خودمه؟؟؟!!!؟؟
فقط همين...
روزا خوبه دانشگاه ميرم ولي...
شبا كارم گريه است...
....![]()
....![]()
....![]()
دوري چرا انقد سخته اي خدااااااااااااااااااا...![]()
![]()
![]()
نوشته شده توسط زی زی در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 ساعت 20:29 موضوع روزاي قشنگ عشقولانه ي ما | لینک ثابت
از دیارم خسته ام
سرزمین من کجاست؟
من اهل کدوم دیارم
خسته ام![]()
خسته تر از همیشه
"دلم تنگ شده" ![]()
واژه تکراریه این روزهام
"دلم تنگ شده"
چرا تو سرزمین من عشق جرمه؟
چرا نمی تونی کسیو که دوست داری لمس کنی؟
چرا نمی تونی از روی عشق به صورتش بوسه بزنی؟
چرا؟؟؟
بخدا هیچ چیز لذت بخش تر از دیدنش نیست!![]()
وقتی پشت گوشی صداش می لرزه
وقتی گریه می کنه
فقط واسه چند دقیقه بیشتر حرف زدن
آخه خدا...!
تا کی؟
پس تا کی؟![]()
خدا![]()
![]()
من بریدم
مگه نمی بینی
مگه نمی بینی تو نمازمم دیگه حواسم به تو نیست![]()
تا کی؟![]()
آخه تا کی؟![]()
تا کی بخوابم که تو خواب ...![]()
آخه تا کی برم تو فکر که با سقلمه کسی از فکرش بیام بیرون
اگر قرار نباشه کسیو دوست داشته باشم پس عشق چیه؟؟؟![]()
این همه آدم چیجور می گن عاشقن؟
این روزها هم دم من چیزی نیست بجز یک گوشی![]()
از دیارم خسته ام![]()
(اینو تو یه وبلاگ دیدم. شرح حال خودمه!! گذاشتمش اینجا)
نوشته شده توسط زی زی در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387 ساعت 0:20 موضوع مطالب و شعرای عاشقانه! | لینک ثابت
سلام جيگملا
خوبيد؟![]()
منو ببخشيد انقده دير دير ميام پيشتون. انقد درس دارم. الان كه ساعت 3 شبه تازه يه كوچولو از كارامو تونستم انجام بدم. بيچاره محمدم ساعت 1 اسمس زد فقط تونستم دوتا اسمس بهش بزنم و بگم سرم شلوغه عزيزم!
امروز ساعت 4 كلاسم تموم شد. محمد اسمس زد گفت كجايي جيگر طلاي من؟
من: تازه كلاسم تموم شد ولي تا ساعت 8 نميرم خونه تو كجايي؟
محمد: من خونه م در حال چرت زدن! چه معني داره دختر تا 8 شب بيرون باشه؟!![]()
من: خيلي معاني داره!
قربونت برم الهي حالا نمي خواد فكرتو منحرف كني!! امتحان ميان ترم دارم. مي خوام با بچه ها بخونم.
ديروز يه ساعتي با دختر خاله ي عشقم حرف زدم. بهم گفت به محمد دل نبند. اون الان تو يزد تنهاست تورو براي تنهايياش ميخواد تابستون كه ديگه براي هميشه برميگرده تهران خونوادش تحت فشار قرارش ميدن. مطمئن باش پاش كه رسيد به تهران تورو يادش ميره![]()
اولش ناراحت شدما ولي ديدم اصلا حرفاش مهم نيست. من كه محمدمو مي شناسم. قربونش برم الهي انقد دوسش دارم كه نمي تونم به هيچي فكر كنم!!!! مثلا به اينكه رفت تهران ميخواد چيكار كنه!!!
فقط يه چيزي كه يه مدته ذهنمو مشغول كرده تصميم جدي محمد براي قطع رابطه با خونوادشه. اين منو واقعا عذاب ميده. با خودم عهد كردم نذارم هيچ وقت از اونا جدا بشه و تمام سعي خودمو بكنم كه پدر مادرش قانع بشن كه من ميتونم عروس آرزوهاي اونا باشم. همه ي ما آدما به خانواده نياز داريم. محمد الان عشق زده پس كلهش. نميدونه داره چيكار ميكنه!!! ![]()
پريروز خودمو وزن كردم
2 كيلو و 200 گرم افزايش وزن
هي ........... تشويقم كنيد ديگه![]()
پس الان من 42كيلو و 200 گرم هستم!!![]()
دوستون دارم. خداحافظ.
نوشته شده توسط زی زی در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387 ساعت 3:38 موضوع روزاي قشنگ عشقولانه ي ما | لینک ثابت
اول بايد پست قبلي (1) رو بخونيد اين ادامشه:
_من نميدونم چرا اين اصلو يادم رفته بود!من بايد فقط به اين فكر كنم كه چطور به تو كه زنمي محبت كنم.خودخواه شدم. من همي كه با توام راضيم.البته توام نبايد توقع ايجاد كني.كاري كه نمي خواي يا نمي تونيو بگو انجام نميدم.چرا دوباره موبايلتو خاموش كردي؟
+محمد جان يه دونه گوشي دارما!!! يا بايد اين سيم كارتو بندازم يا اينو!
_من فكر كردم دوباره اون پسره مزاحمت شده!راستي ديگه ازش خبري نشد؟"م" رو ول كرد؟
+هنوز زنگ ميزنه. معصوم گفت شب خطامونو انقال بديم رو گوشي پسر عمش تا اون جواب بده.
_نه ديگه،بشه.اين كارو نكنيا!يعني اگه اين كارو بكني برميگرديم به قبل تر زماني كه دوست دختر دوست پسر تازه كار بوديم!! دختره ي احمق!! راه حلاش يكي از يكي بدتر!
+نه عزيزم. من همون موقع بهش گفتم من اينكارو نميكنم اگه زنگ زد خاموش ميكنم.انتقال نميدم.
* اينجا من زنگ زدم بهش.خيلي صحبت كرديم. محمد گفت من به اين نتيجه رسيدم هيچيو با اصرار ازت نخوام هر چي خودت دوس داشتي بگي هرچيم كه دوس نداشتي نميگي.
منم گفتم ديشبو فراموش كن. راجع بهش حرف نزن.
ساعت 9 شب :
بعد از يه اسمس كه من زدم و توش فهميد به يكي از حرفاش گوش ندادم!!!
_زينب دارم يواش يواش ميرسم كه عشقم يه طرفس!! بيا از همون اول شروع كنيم.من مي خوام تو دوست دخترم باشي.بعد اگه به نتيجه رسيديم ازدواج مي كنيم.باشه؟
دستت درد نكنه خانوم خانوما!!اون اوايل كه تازه با هم دوست شده بوديم بيشتر به حرفام گوش ميدادي!!
_البته ديگه دوست دخترم نمي خوام! خسته شدم خسته!!
*من دوباره زنگ زدم!!خب بگو ببينم چي ميگي محمد؟
هيچي مي خوام برگرديم عقب به خيلي وقت پيش.
من: نخيرم!!لازم نكرده.من عشق الانمو دوس دارم. بيخيال اون موقع ها كه چقد سختي كشيديم كه به اينجا رسيديم حالا ولش كنيم بريم عقب!!!
محمد: تو سختي كشيدي يا من كه انقد به زور راضيت كردم!!!
من: تو اول اسمس زدي ميگي برگرديم به دوست دختر دوست پسري. پشت سرش اسمس زدي ميگي نه دوست دخترم نميخوام اين يعني ديگه تورو نميخوام!
محمد: واي زينب چه عجب، يه بار مغزت اين چيزارو تجزيه تحليل كرد!!!!
من: ماييم ديگه!!!
محمد: الهي قربونت برم من اگه مي تونستم بدون تو ادامه بدم كه همين الان بي خيال مي شدم از بس تو خونه فشار ميارن.
من: چي ميگن
محمد: نميگم
من: بگو
محمد: ميگم نميگم
من: باشه
محمد: ميدوني چيه زينب. اگه مي تونستم ازت جدا بشم اينكارو ميكردم. خيلي اذيتم ميكنن. خيلي بهم فشار وارد ميكنن خيلي حرف ميزنن. حداقال اگه تو عاشق من نبودي شايد اين كارو ميكردم. خودم تا آخر تنها زندگي ميكردم. يه روز گفتم كاش حداقل زينبو عاشق نميكردم. الان اگه خودمم بخوام ازت جدا بشم بخاطر عشق تو نمي تونم. با اينكارم از عشق خودم دست نكشيدم توام هستي. عشق توام هست. اگه ميدونستم يه ذره علاقت به من كمه بازم اينكارو مي كردم. ولي من مي خوامت.
زد زير گريه...........![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
منم بغض كرده بودم وحشتناك.
اما نمي تونستم گريه كنم. كسي پيشم بود. اما صدام در نميومد.![]()
من: يه شب يه اسمس زدي كه حالمو عوض كرد بعد خنودن اون اسمس ديگه خواستم ازت جدا بشم.
محمد: چه اسمسي؟
من: يادم نيست اما مضمونش اين بود: (اون موقع كه باباش اينا رفته بودن يزد) با اينكه خيلي دارن اذيتم ميكنن ولي من فقط تورو ميخوام. همه دنيام بگن نه من ميگم آره.
{ من اصلا طاقتشو ندارم. مامان باباي محمد هر جور شده دارن اذيتش مي كنن كه اون زير فشار اذيتا دست از من بكشه. من نمي تونم ببينم عزيز دلم داره اينجور از طرف همه ي اطرافيانش مورد سرزنش و اذيت قرار ميگيره}
محمد: ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
من: اون شب كه اين اسمسو زدي ديگه خواستم صبحش بهت بگم كه بري پي زندگي خودت تا خونوادتم ازت راضي باشن و اذيتت هم نكنن.اما محمد نتونستم. ديدم خيلي عاشقم. خيلي بيشتر از اونكه فكر ميكنم. كاش مي تونستم بدون تو زندگي كنم. من نمي تونم. من مي خوامت.... زدم زير گريه...................
محمد: بخدا زينب اگه كار عشقمون به اينجا نكشيده بود مي رفتم خونه بهشون مي گفتم من ديگه زينبو نميخواام من اصلا زن نميخوام و تا آخر عمر تنهاي تنها زندگي ميكردم.
يادم نيست ديگه چيا به گفتيم ولي محمد شديدا گريه ميكرد. همون لحظه خواهر كوچيكم"ن" اومد گير داد اين كاردستي چطور درست ميشه!!!!
محمد: زينب حواست به من نيست اين اعصابو خورد ميكنه كاري نداري؟
من: نه خداحافظ.
منم سر "ن" داد كشيدم انداختمش بيرون. بيچاره با ترس و لرز از پشت در آروم گفت بالشم رو تختت جا مونده!!! بعدش گفت آبجي چرا ناراحتي؟؟؟!
برقو خاموش كردم رفتم زير پتو. هي فكر كردم. گريه كردم. چطور يه مادر ميتونه پسرشو بخاطر عشقش اينجوري اذيت كنه. يعني اونا چي ميگن به محمد؟؟؟ خدايا من نمي فهمم.
ساعت يك بود نيم ساعت بعد تلفني حرف زدنمون اسمس زد:
_خانومي كاش ميومدي پهلو خودم.كاش اينجا رشته تو رو داشت انتقالي مي گرفتي.
+كاش مي تونستيم همه ي اين كاش ها رو انجام بديم.من اصلا دلم نمي خواد دانشگاه برم. ديروزم به كارشناس آزمايشگامون گفتم،كلي نصيحتم كرد گفت ترم 6 هستي الان كه ديگه آخرشه داره تموم ميشه. محمد من اصلا حالم خوب نيست. يه روز به مامانم گفتم مي خوام به محمد بگم دوست ندارم تا از دست من راحت شه انقدم تحت فشار نباشه. مامان يه عالمه دلداريم داد گفت به جاي اينكه تو اين وضيعت محبت كني مي خواي دروغ بگي بهش كه هر دوتاتونم عذاب بكشيد. وقتي جدي تر فكرشو كردم كه بهت بگم دوست ندارم تا الانم الكي مي گفتم دوستت دارم، ديدم مثل آدمي مي مونم كه از زندگيش خسته شده ولي شجاعت خودكشي هم نداره. منم همون حالتو داشتم. حتي نمي تونستم تو ذهنم بگم دوست ندارم چه برسه به اينكه جلو خودت به زبون بيارم.
_آدم كه مريض ميشه اصلا حرفاش رو حساب نيست!! آره، ول كن بيا پهلو خودم!! اگه اينجا رشتتو داشت بايد همين فردا انتقالي مي گرفتي! چون مي خوام زنم كنار خودم باشه.
+ولي نميذاشتن من بيام.
_عزيزم عقد ميكرديم. بعد به مامان اينام ميگفتم. اونا كه قرار نيست به منOK بدن! پس فرق نمي كرد كي عقد كنيم.
+منظور منم با وجود عقد بود!محمد من حالم خوب نيست تو چرا!!!! يه چيزي ميگيا !
_نه الهي فدات شم. ناراحت نباش. منم كه اصلا حالم به جا نيست! تو زن مني بايد پهلوي شوهرت باشي. ما الان يه زن و شوهريم كه فقط عقد نكرديم. تازه.....{ بقيشو بي خيال... هم سانسور هم كه ديگه حوصله ندارم... اعصابم از دست آدماي دور و برمون خورده}
محمد يه بار ديگه م اينو گفته كه الان بيا عقد كنيم من برم پيش محمد كه تنها زندگي ميكنه. حالا مامان ايناش هر وقت فهميدن!!!!تصورشم خنده داره. من و محمد تو خونه نشستيم مامانش از تهران مياد با قيافه ي من تو خونه مواجه ميشه واي خدا!!!!!
راستي اينم بگم رو اين مسئله جدي فكر كرديم. هر سه تامون. من محمد مامان. يعني چاره ديگه نداريم. وقتي به هيچ عنوان راضي نميشن ما ازدواج كنيم مجبوريم بدون اجازه عقد كنيم. محمد ميگه ممكنه چند ماه اولش با مشكلات الي رو به رو بشيم كه اگه قانع باشيم اونم سال اول حل ميشه ديگه ميفتيم رو غلتك( تابستون تو تهران ديگه ميره سركار،درسش تموم ميشه) مامان هم ميگه نگران اين چيزا نباشيد من نمي ذارم آب تو دلتون تكون بخوره( مامان مايه داره!!!! خيلي بيشتر از بابام! )
واي خدا اگه من اين مامانو نداشتم كه دلداريم بده تا الان دق كرده بودم. هر چند بعضي وقتا ضدحال ميزنه ولي بيشتر وقتا پايه ست.
ديروز محمد و مامان به اين نتيجه رسيدن كه محمد پسر مامانه!!!! و مامانه من ،مامانه محمده! من از دست اين دوتا چيكار كنم هر روز يه نقشه ايي ميكشن!!!!! محمد هم پشت خط ميگه به مامان بگو چقد دوسش دارم! مامانم ميگه به پسرم بگو چقد دلم براش تنگ شده!
۱- بگید چیکار کنم
۲-به نظرتون سرنوشت ما چی میشه؟آخرش چیه؟ راستشو بگیدا
نوشته شده توسط زی زی در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 ساعت 9:20 موضوع روزاي قشنگ عشقولانه ي ما | لینک ثابت
عشقم پنج شنبه صبح رسيد يزد. شبش با هم كلي صحبت كرديم. واي از كي بود صحبت نكرده بوديم. خيلي حال داد.ولي آخرش با دعوا و ناراحتي و بگو مگو خدافظي كرديم.
اون سواله كه ازش پرسيدمو جواب داد،طبق قولي كه داده بودم اومدم بگم!
گفت تاحالا دوست دختر اصلا نداشته. دلشم نخواسته داشته باشه. فقط دلش مي خواسته دوست دخترش كسي باشه كه آخرش به يه جايي يعني ازدواج برسه. از تلفني حرف زدن با دختر هم گفت با دختر داييش هموني كه مامانش گير داده كه بايد بگيريش زياد تلفني حرف ميزده. مثلا 4_5 ساعت
كه خودش ميگه زيادم باهاش حرف نزدم. ميگه وقتي به دخترداييم گفتم من دوست ندارم همين جوري و الكي با كسي تلفني حرف بزنم و اين تلفني حرف زدناي طولاني برامون وابستگي مياره اون بهم اسمس زد و گفت بي جنبه ايي. محمد ميگه منم بهش گفتم آره بي جنبه ام، من وابسته ميشم ديگه نميخوام حرف بزنيم. از محمد پرسيدم چي به هم مي گفتين. گفت مثلا يه بار كه از 7 عصر تا يك شب حرف زديم در مورد دختر پسرا بحث كرديم.خواهر كوچولوم گوشي رو گرفت با محمد حرف زد همديگرو بوس كردن! گوشيو گرفتم به محمد گفتم هر دفعه بايد بگم آخرين بارتون باشه همديگه رو بوس ميكنين!!! محمد گفت نه من اصلا قول نميدم! من طاقت نميارم بايد حتما "ن" رو بوس كنم. گفتم بله ديگه اون چاقه،تپله،همونه كه ميخواي،بايدم بوسش كني ديگه. گفت خب توام چاق بشو ديگه!!! گفتم من همينيم كه هستم هرچقد تلاش ميكنم به جايي نميرسه. گفت آره ديدم عيد چقد تلاش كردي! بعد از سه چهار ساعت كه ديگه همه تو خونمون خوابيدن يه حرفي پيش اومد من بي ميل بودم. يعني اشتياقي از خودم نشون ندادم. محمد هم بهش برخورد.يه هو عصباني شد گفت من از اول آشناييمون هر دفعه از تو خواش و التماس كردم ولي تو انگار نه انگار. هر دفعه كه زنگ زدم براي عشق ورزيدن براي اينكه بهم بگي دوست دارم التماست كردم.ولي تو بازم... .
منم خيلي ناراحت شدم گفتم تو چطور ميتوني اينجور فكر كني. گفت فكر نمي كنم، حقيقته. گفتم من كه اينجوري كه گفتي نيستم هر طور مي خواي فكر كن. بعد ناراحت شد گفت ازين جمله بدم مياد نگوووووووو.دوس دختر دوس پسرايي كه براي يه مدت با هم ديگه هستن و مي خوان از هم جدا بشن چيزي پيش مياد ،به هم ميگن هر طور ميخواي فكر كن.تو اين جمله رو به كار نبر.
آخه يه ماه پيش يه پسره به من زنگ ميزد.من اصلا نميدونم كي بود. محمد خيلي ناراحت شده بود. به من گفت بايد برارم توضيح بدي تا حلش كنيم. منم گفته بودكم براي من حل شدس! محمد خلي ناراحت شده بود گفته بود يعني چي براي من حل شدس،از جملت اصلا خوشم نيومد.خيلي برام سنگين بود واقعا ميخواي تو زندگيمونم اينجور باشي؟ وقتي داشت قطع ميكرد گفت اصلا دلم نميخواست تو اين لحظه پيشم بودي.كاري نداري؟ آروم با صداي نفسم گفتم نه. اونم گفت خدافظ و قطع كرد. ساعت يك بود.اسمس زدم گفتم ولي من دلم ميخواست الان كنارت بودم تا آرامش ميگرفتم الان خيلي ناراحتم. اونم اسمس زد گفت با اينكه منم خيلي ناراحتم ولي چون خيلي دوست دارم و دلم نميخواد هيچ وقت ازم ناراحت باشي اگه الان پيشم بودي تو بغل خودم ميخوابوندمت. بهش گفتم مرسي محمدم. من ميخوابم. شب بخير. اسمس زد گفت معذرت ميخوام اشتباه از من بود من نبايد به زور ازت چيزي بخوام. آخه اين جوري حس ميكنم عشقم يه طرفس. ولي ديگه هيچي ازت نميخوام. همه ي اون اسمسايي هم كه دوس داشتم و روزي بيست بار ميخوندمشون رو پاك كردم تا حتي چيزي تو ذهنم نمونه. خيالت راحت همشو فراموش ميكنم!!ميدوني،خيلي خوب بود كارت،تا مدت ها از شر حرف زدن با من راحت شدي.خب شايد دوس نداشتي!سرتم كه هميشه شلوغه.از وقتي اسمسارو پاك كردم آروم شدم!حالا احساس بهتري دارم.
(آخه هر وقت زنگ ميزنه ميگم محمد جان دورم شلوغه بعدا.)
محمد ميگه اين بعدا بعدا هات منو كشته. هميشه همه چيزو ميگي بعدا.
دوستاي گلم به من حق ميديد؟؟؟؟ محمد تو يه خونه تنها زندگي ميكنه اونوقت من تو يه خونه با خونواده. محمد وقتي عيد يه هفته با خونوادش بود حتي به زور مي تونست به من اسمس بزنه. يا تابستون كه دو هفته تهران بود باور كنيد به زور ميتونستيم روزي 5_6 دقيقه حرف بزنيم. حالا من تو خونه روزي چند ساعت باهاش حرف ميزنم.صبح تا شب در حال اسمس زدنم. وقتي اينو بهش ميگم،ميگه اخه كسي بهت كاري نداره تازه مامانت و خواهراتم ميدونن. ديشب ديگه براي يه مدت همه چيو تموم كرد!!! گفت ديگه تا مدت ها ازت انتظار ندارم وقتي بهت زنگ ميزنم حرفايي كه دوس دارم ازت بشنوم.
نمي دونم كجاي كارم ايراد داره. تابستون كه بهم اظهار علاقه كرده بود و منم كم كم عاشقش شدمريالوقتي بهش ميگفتم كه دوسش دارم ميگفت باور نمي كنم. كارات كه خلاف اينو اثبات ميكنه. با چه بدبختي ثابت كردم كه با تمام وجود مي پرستمش.
محمد خيلي دوسم داره. فكر ميكنه اونقد كه دوسم داره دوسش ندارم. اينو خوب حس كردم. وقتي زنگ ميزنه بهم تا قطع ميكنه شايد بيشتر از صد بار بهم ميگه دوست دارم و عاشقتم.ازمنم همين انتظارو داره
اي خداااااااااا من قربونش برم. همين الان الان بهم اسمس زد:
چيكارت كنم تورو انقد دوست دارم؟! هرچيم ناراحت ميشم بيشتر مي خوامت!مي خوام يه خورده برگرديم عقب دوباره از نو شروع كنيم!
با همين اسمسش پست اين دفعه رو تموم ميكنم!
(شانس آوريد محمد جونم اسمس زد وگرنه حالا حالاها داشتم مي نوشتم!بريد خدارو شكر كنيد!!!)
دوستتون دارم. فعلا...
ادامه دارد...!
نوشته شده توسط زی زی در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 ساعت 7:47 موضوع روزاي قشنگ عشقولانه ي ما | لینک ثابت
دوستاي خوبم سلام. از اول ترم يه كلمه فقط يه كلمه درس نخوندم. از فردا شروع مي كنم! عوضش شما راتيد از دست طولاني نوشتناي من. خودم مي دونم كه اصلا طاقت نميارم بهتون سر نزنم. يه فكري كردم. چون با محمد هم نمي تونم تلفني زياد حرف بزنم ، تو اين مدت فقط اسمسامونو اينجا ثبت ميكنم. ديگه خودتون همه چيز مارو ميدونيد ، مي فهميد چي به چيه.
دوستون دارم.
محمد من رفت تهران تا دوستاشو فاميلاشو ببينه اما الان داره برميگرده. ديشب بهم يه اسمسي زد كه خودبه خود اشكم ريخت.اسمسو براتون مينويسم.خونواده به خاطر من اذيتش ميكنن. مثل قبلا اصلا ناراحت نميشم. قبلا وقتي ميگفت مامانم اذيتم كرده گفته دختر غريبه ميخواي چكار، خيلي ناراحت ميشدم. ولي حرفاي محمد خيلي آرومم ميكنه. بهم گفته حرفاي اونا اصلا مهم نيست. و چون به نظر خودش حرفاشون اصلا مهم نيست هرچقد اصرار مي كنم نميگه كه اونا چيا ميگن. تا حالا بارها ازش خواستم. ديشبم خواستم ولي نگفت! منم اصرار نكردم. مامانم ميگه من هيچ وقت دلم نمياد بچمو فقط بخاطر اينكه يكيو دوست داره اينجور اذيتش كنم نمي دونم مامان ايناي اون چرا اينجور مي كنن. ميدونين چيه دوستاي خوبم، مامان من از محمد واقعا بدش ميومد. اصلا قبولش نداشت چون نمي شناختش. فقط يه شناخت خيلي سطحي ازش داشت(وقتيو ميگم كه هنوز هچي بين من و محمد نبود) ولي وقتي فهميد من محمدو مي پرستم و به حد مرگ دوسش دارم دركم كرد.اول از همه شروع كرد به شناخت پيدا كردن راجع به محمد.كلي با محمد صحبت كرد. وقتي ديد شناخت سطحي خودش اشتباه بوده خيلي راحت قبولش كرد. محمد ميگه من پسر مامان هستم! الان با مامان فكر كنم بيشتر از اينكه منو دوست داشته باشه همديگه رو دوست دارن!!!
بي خيال... امروز از تهران برميگرده. اينم اسمسامون:
پريروز عصر:
كجايي فدات بشم الهي؟من تهرانم!خيلي دوست دارم خانوم خانوما.اگه بدوني ديشب چه راحت شدم.خيلي خوب بود.خيلي دوست دارم زينب.
_هر وقت بيدار شدي يه اسمس بزن،من فكر كنم تا صبح بيدار باشم.دوست دارم،دوست دارم،دوست دارم.فدات بشم الهي زينب خانوم گلم.
ديشب ساعت 1 به بعد:
_ خانومي خوابي؟ فردا كه كلاس نداري؟
+نه عزيزم.بيدارم. نه كلاس ندارم اما با "م" هستم. خيلي دلم برات تنگ شده.جايي رفتي؟
_الهي قربون دلت برم.نه، جايي نرفتم!مي خوام برگردم يزد.تو خسته نيستي؟نمي خواي بخوابي؟راستي ميدوني اسمساي پريشبو بيشتراز 20بار خوندم!
+آخرين بار كي خونديشون؟منم نيم ساعت پيش خوندم. اينبار بايد همشو تلفني بهم بگي.
_من همين الان قبل از اينكه به تو اسمس بزنم.هرچي مي خونم بازم سير نميشم.خيلي خوب بود.آره اينبار تلفني!اگه خوابت مياد بخواب خانومي.
+با تو كه باشم خستگي برام معني نداره.داري چيكار ميكني؟تو مي خواي بخوابي؟
_فعلا دارم فوتبال ميبينم!!خوب كردي نه اسمس نه زنگ زدي وگرنه اينا ااعصابمو داغون ميكردن!!خيلي اذيتم ميكنن! ولي من فقط به زندگي با تو فكر ميكنم همين! كاريم به حرفاي بي منطقشون ندارم.اصلا مهم نيست.من فقط تورو ميخوام.من فقط مال توام. فقط مي خوام تو تو بغلم باشي.بذار مستقل بشم،از اذيتاشون راحت ميشم.
+نميدونم چطور عاشقت شدم فقط اينو ميدونم كه بدون تو اصلا نميتونم.
_ بانو،اين منم كه نميدونم چطور شد مهر تو انقد به دلم نشست و ديوونت شدم!؟اما من اين همه بابت بدست آوردن دل قشنگت زحمت كشيدم!
+همه ي زحمتاتو يادمه! همشو با عشق جبران ميكنم!
_خانومي كاش الان پيشم بودي.خيلي دوست دارم.الان از لحاظ عاطفي خيلي بهت احتياج دارم.دلم ميخواد تو بغلت بخوابم تا آروم بشم.بووووس زينبم.
+قربونت برم الهي خيلي دلم ميخواست پيشت بودم و تو بغلم ميخوابيدي.
_3تا از اسمساي اون شبو خيلي دوس دارم. همشونو دوس دارم اما اين 3تارو بيشتر، و همشم دارم مي خونمشون.
+كدوما برام سند كن؟
_بذار فردا!! بابام هي مياد سر ميكشه ببينه من چيكار ميكنم!نصفه شب حوصله ي دعوا ندارم!
+نوشتن نمي خواد كه. تو گوشيته. يه لحظه سند كن.
اسمسا رو سند كرد و خوابيديم!!!
ديگه ازش خبر ندارم. ممكنه الان تو راه يزد باشه! برامون دعا كنيد.
ازين به بعد تا يه مدت نوشتن من اين جوري ميمونه تا امتحانام تموم بشه.
فقط اسمساي غير خصوصيمون.
اين جور نوشتنم دوس دارم آ !!! چون اسمسام اينجا يادگاري ميمونه و پاك نميشه.
دوستون دارم.
نوشته شده توسط زی زی در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387 ساعت 19:12 موضوع روزاي قشنگ عشقولانه ي ما | لینک ثابت
سلام
سال خوبی داشته باشید دوستای گلم.
یه روز انقد دلم گرفته بود داشتم می ترکیدم چند بار اومدم آپ کنم دوباره دیدم حس نوشتنش نیست. با اینکه دستم تنده ولی وقتی تو اوج ناراحتی باشی نوشتن خیلی سخته. عشقم با خونوادش رفته بود بندر عباس. انقد ماماش گفت بیا تهران اینم نرفت. آخرش اونا پاشدن اومدن پیشش. اونجا دو سه شب باباش فهمید شبا با یکی اسمس بازی میکنه.دیگه همش مراقبش بود. ۶دانگ حواسش بهش بود! به خاطر همین دو روز رابطمون قطع شد. روز دوم شب که می خواستم بخوابم داشتم می ترکیدم از دلتنگی. گفتم خدایا چی می شد محمد اسمس میزد. بعدش کلی گریه کردم آروم داشت خوابم می برد . اصلا حواسم به دور و برم نبود. که خواهرم گفت زینب برات اسمس اومد یعنی صداشو نشنیدی؟؟ گفتم نه! نشنیدم. وای محمدم بود.نوشته بود خدا خدا می کنم نخوابیده باشی. خیلی امروز بهم سخت گذشت. میدونم توام دلت تنگ شده عذاب وجدان گرفتم!با اینکه بابام چسبیده بهم.اسمس زدم. از خوشحالی بال در آوردم. امروز میره تهران تا دوستاشو فامیلاشو ببینه پسفردا برمیگرده.
خبر جدید اینکه مامان بابام نمیذارن تو اتاقم بخوام!!!
مامانم گفته تا یه مدت باید تو هال بخوابم. به خاطر تلفنی حرف زدن با محمده! مامان میگه محمد چطور انتظار داره چاق بشی وقتی تا نزدیکای صبح بیدار نگهت میداره
محمد هم میگه مامان چطور دلش میاد جلو تلی حرف زدنمونو بگیره
خلاصه این مامان و محمد بگیر نگیر می کنن٬ تا ببینیم چی میشه.الان شبا یه پتو متکا میگیرم دستم میرم وسط هال می خوابم!! دیشب محمد اسمس زد خداییش گفت بخواب ساعت ۸ کلاس داری. گفتم نه. آخه صبح بهش قول دادم شب با اسمس باهاش حرف بزنم. اوضاع خیت بود حسابی. انقد کار داشتم. تایپ پروژم نوشتن گزارشکار آزمایشگاه و خوندن درس همش برای فرداش. ولی به حرف دلم گوش کردم. عقلو گذاشتم کنار! پاورچین پاورچین رفتم تو اتاقم. رو تختم دراز کشیدم و شروع کردم با محمد اسمس زدن. ۴بار گفت برو بخواب. گفتم با تو هم حرف نزنم نمی خوابم. هزار تا کاردارم. تا ساعت ۴ صبح با هم بودیم. خیلی خوش گذشت. تو این مدت اخیر بی سابقه و عالی بود. خیلی حرفای جدید بهم گفتیم. ساعت ۴ محمد یه اسمس زد گفت بیا الان دیگه تو بغل هم بخوابیم خیلی دیره صبح بیدار نمیشی. گفتم وای عزیزم رفتم تو حس
ولی کلی کار دارم تنها بخواب
گفت باشه بووووووس شب بخیر
شب بخیر بهش گفتم و خودم تازه شروع کردم. وای خدا از کدومش شروع کنم!!! اول گزارشکارو نوشتم بعد جزوه. ولی پای تایپ ننشستم با اینکه از بقیه کارام برام آسونتر بود!!!!
با محمد سه شب پیش بحثمون افتاد سر دوست دختر دوست پسر. محمد میدونه من دوست پسرنداشتم پرسید رابطتت با ادلیست چتت چطور بود. مریمی قضیه س را کامل براش گفتم! گفت خب اون میشه دوست پسر دیگه
گفتم نخیرم! اون خودش دوست دختر داشت فقط مشکلی براش پیش میومد ازم کمک میگرفت. حالا اینارو بیخیال اینجارو داشته باشید ازش پرسیدم تو دوست دختر داشتی؟ یا اینکه دلت میخواسته داشته باشی؟( قبلا گفته دوست دختر نداشته ولی به یکی پیشنهاد ازدواج داده بوده![]()
همون اولای آشناییمون گفته بود) الان گفت ببین زینبم تو اسمس نمیشه اینو توضیح بدم ولی..
زنگ میزنم برات توضیح میدم![]()
به نظر شما چی میخواد بگه؟؟؟!!! از اون موقع تلفنی حرف نزدیم. دلم برای صدای نازش یه ذره شده![]()
موقعیت دوتامون اجازه نمیده حرف بزنیم. وقتی حرف زدیم میام بهتون میگم چی گفت!!! بهش گیر دادم ها. گفتم باید الان بگی گفت نه. گفتم ای شیطون دوست دختر داشتی تا بعدا می خوای تصمیم بگیری به من بگی یا نگی![]()
محمد هر روز می پرسه چاق شدی ؟ خودتو وزن کردی؟؟ آخه بهم مهلت داده بود تو عید بخورم و بخوابم. می گه اینجور چاق میشی! ولی با مسافرت که نمیشه خورد و خوابید. تازه همیشه می رفتیم مسافرت با بابام کل راهو برای رانندگی تقسیم میکردیم آخه بابام دیسک کمر داره. ولی اینبار بیچاره هر دفعه می گفت بیا تو بشین من خسته شدم می گفتم بابا من لاغر میشم![]()
![]()
خودت بشین.
از این به بعد هر دفعه آپ می کنم مینویسم چند کیلوام! شاید اینجوری تشویق بشم خودمو چاق کنم!
قبل عید ۴۰ بودم. خودمو وزن میکنم میام مینویسم.
شیده مرسی بهم انگیزه دادی آپ کنم . راست میگی همش نظر میذاشتم و فرار می کردم!!![]()
پ.ن: مریمی به جان خودم هرچی اسمس میزنم بهت نمیره. قبلا خط یکی دیگه از دوستام اونم ۹۱۷ بود اصلا بهش اسمس نمی رفت ولی مال اون جدیدا میره بازم مال تو نمیره. یعنی سند میشه ولی بدستت نمیرسه. عجب غلطی کردم ایران سل خریدم. تازه چقدم پیش بابا خودمو ضایع کردم. نمیذاشت خط دولتیمو بذارم کنار می گفت میدونم ایرن سلو برای چی میخوای![]()
نوشته شده توسط زی زی در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387 ساعت 13:50 موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط زی زی در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386 ساعت 14:41 موضوع روزاي قشنگ عشقولانه ي ما | لینک ثابت
بزرگتر همین عکس تو ادامه مطلبه
![]()
نوشته شده توسط زی زی در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 ساعت 0:45 موضوع روزاي قشنگ عشقولانه ي ما | لینک ثابت
نوشته شده توسط زی زی در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386 ساعت 22:52 موضوع روزاي قشنگ عشقولانه ي ما | لینک ثابت
یادت دلتنگم می کنه
اسمت دیوونم می کنه
صدات عاشق ترم می کنه
نگات وابستم می کنه
حالا می دونی چی آرومم می کنه؟
داشتنت![]()
نوشته شده توسط زی زی در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386 ساعت 13:45 موضوع | لینک ثابت
محمد جان دوستت دارم
l
نوشته شده توسط زی زی در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386 ساعت 9:54 موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط زی زی در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386 ساعت 11:3 موضوع روزاي قشنگ عشقولانه ي ما | لینک ثابت
نوشته شده توسط زی زی در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 ساعت 8:4 موضوع روزاي قشنگ عشقولانه ي ما | لینک ثابت
بچه ها یه خواهشی ازتون دارم. میشه بهم بگید رابطتون با دوست جونتون!! تا چه حده؟؟؟؟ یا اینکه تا حالا چیا و تا چه حد ازتون خواسته؟ آخه یه مدته دچار یه تفکراتی راجع به رابطه ی خودمو محمد شدم! حتما تو پستای بعدی بهتون میگم.
خواهش می کنم راستشو بهم بگید و رک باشید . اگه خواستید تو خصوصی بنویسید. مرسی
************************************
راستی دوستای خوبم انقد دلم برای محمد تنگ شده![]()
کاش فقط یه لحظه دستاش تو دستام بود
نمی دونم درک می کنید یا نه؟ بخدا خیلی سخته
نوشته شده توسط زی زی در جمعه دوازدهم بهمن 1386 ساعت 16:4 موضوع ازدواج و روابط جنسي | لینک ثابت

نوشته شده توسط زی زی در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386 ساعت 9:41 موضوع روزاي قشنگ عشقولانه ي ما | لینک ثابت
نوشته شده توسط زی زی در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386 ساعت 7:46 موضوع روزاي قشنگ عشقولانه ي ما | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره ي من و محمد

متولد بهار 66 ساكن غرب كشور اهل مثلا زنجان!
محمد متولد زمستان 60ساكن شرق كشور اهل تهران
برامون دعا كنين
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دوستاي عزيزم